عمومی

روایت‌هایی تکان‌دهنده از سرقت – ایواره

روایت‌هایی تکان‌دهنده از سرقت - ایواره

تجربه های تلخی دارند. آنها ساعات پر از شوک و استرس را پشت سر گذاشته و دارایی خود را از دست داده اند. حتی پس از شکایت و پیگیری، چیزی مانع آنها نشده است. روایات متفاوت است. بسیاری تلفن همراه خود را گم کرده اند، برخی دیگر خودروهای خود را از دست داده اند و برخی بیش از پول و دارایی ضرر کرده اند و دزدی که به خانه و کمد آنها نفوذ کرده هنوز در کابوس های آنها نفس می کشد.

«به جلسه دفاع یکی از دوستانم دانشگاه آزاد قزوین رفتم. حدود ساعت یازده، یازده و نیم داشتم به تهران برمی گشتم. بعد از هشتگرد دیدم از پشت پراید می درخشد. در آینه نگاه کردم و دیدم سه نفر در ماشین بودند. پامو گاز گرفتم من تویوتا دارم سرعتش خوبه دیدم هر چه تندتر رفتم پراید بیشتر به پایم آمد. خدایا فکر نمیکردم پراید اینقدر خوب باشه. خلاصه به سمت من می آمد و به من اشاره می کرد. چون من تنها بودم و قیافه شان نقاشی بود حدس می زدم دزد باشند. خلاصه آنها را به حوالی پل حصارک کشاندم. همان فیلم تعقیب و گریز بود. فقط به آینه نگاه می کردم تا ماشینی از پشت سرم نخورد و بلافاصله لاین را عوض کنم. یه لحظه اومد تو خط سرعت که حواسمو پرت کنه، روش فرمون رو گرفتم. او به ترمز زد و با یک تیر از پشت به او زد. من هم نتوانستم کنترلش کنم، در نیوجرسی گلگیر را گرفتم و ایستادم. بلافاصله پیاده شدم و سوئیچ را برداشتم و در ماشین را قفل کردم. عجیب ترین چیز این بود که سرنشینان پراید به جای اینکه در تصادف خودشان درگیر شوند، پیاده شدند و به سمت من آمدند و شروع کردند به کتک زدن من. در همین حین گشت کلانتری وارد شد و دو نفر متواری شدند اما پلیس توانست یکی از آنها را دستگیر کند.»

«محمد» با یادآوری ماجرای سه هفته پیش هنوز عصبی است: «خوشحال بود که آمدم و ماشین را به سلامت دزدیدم. من شانس آوردم وقتی به کلانتری رفتم، گفتم خدا را شکر که چاقو نخوردی. انگشتم متورم و زخم شده بود. رفتم بیمارستان دیدم خرابه گچ گرفتم ماشینم را به تعمیرگاه دادم، هزینه زیادی داشت. دزدی که پول در نمی آورد. دادام رفت. اون یارو هم فعلا تعطیله ولی نمیدونم به جایی میرسه یا نه. در آن لحظات و بعد از آن فقط خوشحال بودم که همسر و فرزندانم در کنارم نبودند وگرنه نمی دانم چطور می خواستند این حادثه را با آسیب روحی کنار بگذارند.»

***

«ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم. با هزار بدبختی خانواده هایمان را راضی کردیم که ازدواج کنند. بالاخره 15 سال پیش به سختی توانستیم خانه نقلی اجاره کنیم و به خانه برویم. ما خوشبخت ترین مردم دنیا بودیم. کم کم به فکر بچه افتادیم. چندین بار تلاش کردیم اما نشد. هر روز از این مطب به آن مطب، از این درمانگاه به آن درمانگاه، از این مرکز ناباروری به آن یکی، کارت بکش، پرداخت کن، دارو بگیر، من پایانی ندارم. پولی که به جهنم رفت همان ناامیدی ناامیدکننده بود. انگار به خودمان گیر کرده بودیم که باید انجام شود. این وسط حرف و زخم زبان هر چه می خواستی بود. از «خدا میدونه مشکل چیه» تا «چرا الان بچه از پرورشگاه نمیارن و اینقدر خودشونو از این دکتر به اون دکتر اسیر نمیکنن» هر روز و شب مثل خنجر توی زندگیمون نشست. اما ما موافقت کردیم که یک گوش داشته باشیم و یک گوش به دروازه داشته باشیم. ما می خواستیم بچه خودمان را داشته باشیم، این کاملا طبیعی است. مثل بقیه. نمی‌دانم، شاید اگر اکنون عقل داشتیم، روی همه آن اصرار نمی‌کردیم، اما چند ماهی قزل آلا وجود داشت؟ بزرگترهای ما هم که به جای بزرگتر کردنشان، فقط گاز گرفتن و پوزخند و چرت زدن بلد بودند. خلاصه 5 سال تمام تلاش کردیم تا آذر 92 که بالاخره آن روز زیبا فرا رسید و بچه ما دو خط شد. نمیدونستم چطوری به شوهرم اطلاع بدم. تمام وجودم هیجان زده بود. وقتی به او زنگ زدم صدام آنقدر می لرزید که اول فکر می کرد اتفاق بدی افتاده است، اما بعد که این را گفتم، این زوج چند دقیقه ای پشت تلفن از خوشحالی گریه می کردند. از در و دیوار خونمان با خوشحالی باران می بارید. همه حواسشان به من بود. هر چه می خواستم به سرعت در دسترسم بود، تا اینکه بلند شدم و دو نفر بلند شدند تا کمک کنند یا ببینند می توانم چیزی بیاورم. همان شاهزادگان “کاش این بارداری برای همیشه ادامه داشته باشد.”

چشمان «نسیم» از اینجا به بعد پر می شود: «حدود بیست، بیست و یک هفته باردار بودیم. یک شب طبق معمول همسرم چراغ ها را خاموش کرد، یک لیوان آب برایم آورد، کمی صحبت کردیم و صحبت کردیم که برای بچه چه کار کنیم، بعد خوابیدیم. نمی دانم چند ساعت خواب بودم که صدایی شنیدم. اتاق خواب ما بالکن کوچکی داشت. مرد سیاه پوستی با کلاه، ماسک و دستکش خیلی راحت از بالکن وارد اتاق خواب شد. هر چه تلاش کردم نتوانستم فریاد بزنم و کاری انجام دهم. از طرفی می ترسیدم سر و صدا کنم، همسرم بیدار شود، با دزد درگیر شود و اتفاق بدی برایش بیفتد. انگار می خواستم بخوابم، چند دقیقه ای بی حرکت ماندم. از روی میز توالت بالای سرم آمد، یکی دو تکه طلا و ادکلنی را که برای سالگرد ازدواجمان هدیه گرفته بودم، برداشت. دیگه نفهمیدم چی شد. شاید یک دقیقه نگذشت که در زد و من با تمام وجودم فریاد زدم که انگار تازه به خودم آمده ام و جرأت کرده ام. همسرم گیج از خواب بیدار شد. با اشک ماجرا را به او گفتم. اصلا براش مهم نبود که دزد اومده. او فقط می خواست آرام باشم و نترسم. اما من ترسیده بودم. من خیلی ترسیده بودم. به قدری که شاید کمتر از یک هفته بعد، بچه به خاطر آن استرس شدید سقط شد و به نظر می رسد که آن دزد نه فقط چند تکه طلا و یک ادکلن، بلکه کل زندگی ما را دزدیده است.»

حالا به راحتی گریه می کند: «زندگی ما بعد از آن هیچ وقت مثل قبل نبود. نه اینکه علاقه مان به هم کم شده باشد، بلکه گویا چاله بسیار عمیقی در رابطه ما حفر شده است. گودال هر چقدر هم که بخواهیم از آن چشم پوشی کنیم، پاهایمان را در جاهایی به سمت خود می کشد و احساس می کنیم در حال سقوط هستیم. من برای مدت طولانی پیش یک درمانگر می رفتم. حالم کمی بهتر شد، اما حالا حال و هوای بچه دار شدن و آن اشتیاق برای همیشه از بین رفته است. این ترس از اتاق خواب برای من آنقدر عمیق بود که با وجود بی پولی و وضعیت بد اقتصادی مجبور شدیم خانه مان را عوض کنیم و جای دیگری با هزینه بالاتر اجاره کنیم. فرض کنید دزدی را گرفتید و طلا و ادکلن من را پس دادید. بچه های من چطور؟ چگونه می توان این همه بدبختی را که بعد از آن متحمل شدیم جبران کرد؟ چگونه زندگی ما به جای درست باز می گردد؟ با چقدر پول؟ این اصلاً چیزی نیست، شاید الان حدود هفت یا هشت سال باشد، اما من هنوز از تاریکی، اتاق خواب و حتی بالکن می ترسم. شاید هرکسی که می خواهد خانه بخرد بالکن برای او یک گزینه باشد اما برای من نداشتن بالکن یک گزینه است. گاهی آن شب کابوس می بینم و هرگز نمی توانم با لباس راحت بخوابم و باز هم هر وقت خواستم بخوابم می گویم از کجا بدانم؟ شاید دزد آمده باشد.

***

هفته گذشته دزدی با ماشینش برخورد کرد و صندوق عقبش را خالی کرد. وقتی سوئیچ را قفل کرد متوجه شد که صندلی عقب ماشینش به هم ریخته است. به محض باز کردن در، متوجه شد که صندلی عقب کاملاً باز است و صندوق عقب آن خالی است.

«علی» تنها چند ساعت ماشینش را پارک کرد و به خانه دوستش رفت که این اتفاق برایش افتاد: «به دلیل شکستن قفل صندوق عقب، سارق یکی از درهای ماشین را باز کرد و از صندلی عقب صندوق عقب چرخید. جعبه را که باز کردم دیدم کیفم که داخلش یک سری مدارک بود، یک سری وسایل کار 15 میلیون تومانی و یک سری وسایل کمپینگ که همیشه داخل ماشین بود. بیشتر از همه از مدارکم شوکه شده بودم و چند دقیقه مغزم کار نمی کرد چون می دانستم بازگرداندن مدارکم برایم دردناک است اما کاری از دستم برنمی آمد. ابزارهایی که می دانستم به راحتی فروخته می شوند و دیگر نمی توانم آنها را پیدا کنم. برای همین به پلیس زنگ نزدم. من بی احتیاط بودم. هنوز نتوانستم بروم و ابزارم را بخرم. “سعی می کنم اصلا به آن فکر نکنم.”

***

دو هفته از سرقت تلفن همراهش می گذرد: «در پیاده رو بودم و موبایلم در دستم بود و مشغول کار بودم که یک موتور تک چرخ آمد و با آرامش گوشی ام را از دستم ربود و رفت. یه لحظه با خودم گفتم امروز صبح که موتور تو خط مخصوصه و تند میزنه چیکار کنم؟ فقط سعی کردم پلاک را ببینم که خراب شده بود. من با پلیس تماس نگرفتم زیرا تجربه خوبی در این مورد نداشتم. چند سال پیش گوشیم را دزدیدم و شکایت کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده و پیدا نشدم و فقط در جریان پیگیری دفتر او اذیت شدم. تنها کاری که انجام دادم این بود که اقدامات امنیتی اولیه را برای محتوای داخل گوشی خود انجام دهم. “این فقط با اعصاب کوچک او مرا آزار می داد و در پایان سال یک تلفن برای آن خرج کردم.”

***

«شیرین» دو هفته است که موبایلش را می دزدد. چند قدمی بیشتر از شلوغی خیابان جمهوری فاصله نداشت که دستش را در جیبش کرد و دید گوشیش نیست. بعد از چند قدم اومدم گوشیمو بردارم ندیدم. بیش از ده بار کیفم را جستجو کردم تا آن را پیدا کنم. بالاخره از یکی خواستم شماره من را بگیرد. موبایلم روشن بود اما کسی جواب نداد. زنگ زدم به پلیس و اومد و گزارش نوشت. افسر پلیس به من گفت امروز تو ششمین نفری هستی که اینجا تلفنت را زنگ می زند. او به من امیدواری داد که پیدا شود و اگر مشخص بود با برنامه «همیاب 24» می توانند آن را پیدا کنند، مگر اینکه قطعاتش را بفروشند. گوشی های دزدی معمولا به شهروندان یا ساکنان شهرهای دور فروخته می شود. روز بعد به کلانتری رفتم و پرونده تشکیل دادم. بعد از دو هفته هنوز خبری نیست. روز بعد متوجه شدم همکارم در همان منطقه مورد سرقت قرار گرفته است.

او می ترسد که از عکس های شخصی اش سوء استفاده شود: «اطلاعات تلفن من برای من بسیار مهم بود. عکس خانوادگی ام روی موبایلم بود، از هیچ کدام بک آپ نگرفته بودم و همگی گم شدند. من از سوء استفاده از عکس هایم ترسی ندارم. سیم کارتم هم به نام من نبود و باید خطاط را می گرفتم تا بسوزد و پس بگیرد. از طرفی من قصد خرید گوشی در عید را نداشتم اما هزینه اضافی به من تحمیل شد. وقتی از یک نفر سرقت می شود، هر چقدر هم که مشکل مالی نداشته باشد، شوکه می شود. زیاد به آن بدهید و تاثیر بسیار بدی روی روحیه شما خواهد گذاشت.»

***

«هومن» چند سال پیش هم وارد خانه اش شد: «آنلاین سال 95 بود که دزد وارد خانه ما شد. روزهای خوبی نداشتم چون حال پدرم خوب نبود و روزهای آخر عمرش می گذشت. زمانی که همسرم از سرقت خبر داد، با پدرم بودم که متوجه شد و گریه کرد. این صحنه برای من تلخ است. سریع رفتم خونه همه جا به هم ریخته بود. همسرم خیلی ترسیده بود و این ترس مدت ها ما را آزار می داد. با پلیس تماس گرفتیم، پلیس آمد و اثر انگشت گرفت. گفت این طبیعی است و زیاد اتفاق می افتد. این جمله حالم را بدتر کرد. از سوی دیگر او گفت که ممکن است دزد را پیدا کند اما امید چندانی به بازگشت مالتون نداشته باشد. حس بدتری داشت. بعداً وقتی به کلانتری رفتم و با سایر قربانیان صحبت کردم، دیدم آنها احساسات مرا از پلیس می گیرند. چند ماه بعد وقتی دزد خانه ما را ترک کرد، همسایه ها متوجه شدند و او را دستگیر کردند. وقتی به دادگاه رفتم 21 شاکی بودند. یکی از فرزندانش لکنت داشت و دیگری مشکل روانی داشت. اما بدتر از همه این بود که خانواده ای سقط جنین کردند.

وی گفت: سارق ما به سه سال حبس محکوم و ضبط شد. حدود 5 سال از آن زمان می گذرد و دزد در حال جلب رضایت شاکی است. در آخرین جلسه دادگاه، قاضی به ما گفت که ماندن در زندان برای شما پول نیست و باید موافقت کنید که بیرون بیایید و هر چقدر پول دارد به او بدهید. اموالی که دزدیده بالای 300 میلیون تومان بوده که سارق گفته 50 میلیون بیشتر نیست و قاضی به او گفته راضی باش! دزدی علاوه بر آسیب های اقتصادی، آسیب های روحی و روانی جبران ناپذیری را به خصوص اگر همراه با خشونت باشد، وارد می کند. امیدوارم قوانین برای سارقان سخت‌تر شود، زیرا وقتی دزدی پس از کتک زدن 21 خانواده تنها به سه سال زندان محکوم می‌شود، نگهداری پولو را چند سال پیش گران‌تر می‌بیند و بعد از سه سال زندان می‌گوید که پولی ندارد. و تا آخر عمر برود «ریش بازنده ها می خندد».

***

«زهرا» در تاکسی نشسته بود و موبایلش را از دستش می قاپید: «توی تاکسی نشسته بودم و با گوشیم کار می کردم. شیشه ماشین پایین بود که موتوری اومد و گوشیمو گرفت. روند شکایت انرژی زیادی گرفت و با رفتارهای عجیب و غریبی مواجه شدم. وقتی برای شکایت به کلانتری رفتم، افسر پلیس گفت هیچکس دکل نفتی را پیدا نکرد، گوشی شما جای خودش را دارد. آنقدر اصرار کردم که شکایتم ثبت شود و سرقت گوشیم در آمار سرقت حساب شود. فکر کردن به آن روز من را خیلی آزار می دهد. اصلا دوست ندارم تکرار بشه. از آن به بعد وقتی دارم راه می روم صدای پا را می شنوم، برمی گردم تا خطری برایم پیش نیاید. با شنیدن صدای موتور کیفم را روی دوشم می کشم و به گوشه ای از پیاده رو پناه می برم. من فوبیای عجیبی پیدا کردم.

***

روزانه تعداد زیادی از اموال مردم به زور مصادره می شود و کسانی که بسیار بدشانسی هستند گرفتار قانون می شوند و در مصاحبه ها توصیه می کنند: «مردم در خیابان و موتورسیکلت از تلفن همراه استفاده نکنند. استفاده از هندزفری احتمال سرقت را کاهش می دهد. محکم نگه داشتن تلفن همراه سرقت تلفن همراه را تا 80 درصد کاهش می دهد. همچنین استفاده از قفل پدال باعث کاهش سرقت خودرو می شود. شناسایی دزدگیر یا قفل کردن فرمان نیز سارق را از ادامه کار باز می دارد و نکته قابل توجه این است که سرقت خودروهای خارجی بسیار سخت است.

انتهای پیام/

دکمه بازگشت به بالا